تبليغاتX
سر بند های فراموش شده

 

سلام بسيجي

 

سلام بر تو كه مرواريد خاطرات هميشه زنده شهامت و استواري را در صدف جانت پروراندهاي

                   

                عشق الاهيت را ، قلب اسمانيت را مي ستايم

 

 

        بنيانگذار جمهوري اسلامي ايران حضرت امام خميني (ره)فرموده اند:

                (( در اين دنيا افتخارم اين است كه خود بسيجيم.))

 

 

 

 

 

 

از بام کبوتر جوانی زد پر

خوشبوی گلی در چمنی شد پرپر

 

گفتيم چه شد خون عزيزان گفتند

يک کوچه به نامشان نکرديم مگر

 

آری سر کوچه نام پاکش پيداست

هرکوچه به نام او خودش يک دنياست

 

صد کوچه به نام او نوشتيد ولی

در خانه هنوز مادر او تنهاست

 

بعد از سه چهار سال صبر و طاقت

ديروز دو مرد پشت در ناراحت

 

"مادر، پسرت، بگير از راه رسید"

تسبيح، کفن، پلاک، قرآن، ساعت

 

اين جنگ که چون شعله به جانم افتاد

آتش شد و هستی مرا داد به باد

 

من يک پسر رشيد دستش دادم

او نيمه ای از پلاک تحويلم داد

 

مادر، پسر تو جستنی نيست برو

اين سنگ سياه شستنی نيست برو

 

بر تربت من منتظر لاله نباش

قرآن و پلاک رستنی نيست برو

 

بالاتر از آنکه هر چکاوک باشد

زيباتر از آنچه بادبادک باشد

 

از خاک رسيده ای به افلاک ای مرد

بی بال پريدنت مبارک باشد

 

    از سروده هاي: پيمان صفر دوست

 
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 12:7  توسط حضور   | 

پس از اينكه مجلس ترحيم پدرم در تهران تمام شد ، مادرم به خانمان در قم بازگشت و به اتفاق برادر بزرگم كه پانزده ساله بود ، براي شركت در مراسم ترحيمي كه بستگان پدرم در خوانسار گذاشته بودند ، به آنجا رفت . من كه دوازده سال داشتم ، با سه خواهر و يك برادر كوچكترم ، نزد خاله و دوست مادم در خانه مانديم تا مادرمان بازگردد.فضاي حزن و غم وگريه بر خانه حاكم بود . خواهرانم كه يكي شان يك سال و نيم داشت و ديگري چهار ساله بود ، مرتب گريه مي كردند . . .

عصر آن روز كه از مدرسه به منزل آمدم ، مسولان مدرسه در همان روز براي پدرم مجلس ترحيم گذاشتند و از ايشان تقدير كردند و به من هم برگه امتحانات ثلث دوم را دادند و گفتند كه اين برگه را به تائيد مادت برسان .

همان شب تا  قبل از خواب در اين فكر بودم كه چگونه فردا اين برگه را با شهادت پدر و غيبت مادرم ، بدون امضا به مدرسه تحويل بدهم . در همين نگراني به خواب رفتم . در خواب ، پدرم را ديدم كه با همان لباس روحاني به منزل وارد شد . طبق معمول هميشه كه زبانزد فاميل بود ، با بچه هاي كوچك خانه گرم گرفت  و آنها را در آغوش كشيد. از او پرسيدم : (( آقا جان  نا هار خورده ايد؟ )) گفت : ((نه نخورده ام )) وقتي خواستم به آشپزخانه بروم و براي او غذا آماده كنم ، يكدفعه گفت : (( زهرا جان ، آن ورقه را بده امضا كنم .)) من كه به ياد ورقه امتحانات نبودم ، پرسيدم : (( كدام ورقه ؟)) پدرم گفت : (( همان كه امروز در مدرسه به تو دادند تا امضا شود .)) ناگهان ماجرا يادم  آمد . رفتم آن را از كيفم در آوردم و به پدرم دادم و دنبال خودكاري گشتم .

عادت پدرم اين بود كه با خودكار قرمز اصلا نمي نوشت ، ولي من هرچه گشتم ، هر خودكاري دم دستم مي امد ، قرمز بود . بالخره خودكار سياهي پيدا كردم و به پدرم دادم . ايشان خودكار را از من گرفت و در حاشيه ي برگه نوشت : (( اينجانب رضايت دارم )) و كنار آن را امضا كرد .

پس از اينكه پدرم برگه را امضا كرد ، به آشپز خانه رفت تا براي او غذا بياورم ، ولي وقتي با سيني غذا بازگشتم  ، ديدم در اتاق نيست . با عجله به حياط خانه مراجعه كردم ، ديدم به كار در باغچه مشغول است ، پرسيدم چه مي كنيد گفت: (( عيد نزديك است بايد سر و ساماني به به اين باغچه بدهم )) پس از آن يكدفعه ديدم پدرم نيست . دويدم و همه جا را با عجله گشتم ، ولي پدرم نبود گريه ي زيادي كردم و اثر اين گريه و سر و صدا و ناله از خواب بيدار شدم .

روز بعد كه آماده رفتن به مدرسه شدم ، وسايلم را در كيفم مرتب كردم ناخوداگاه چشمم به آن ورقه افتاد . با كنجكاوي به آن نگريستم . ديدم با خودكار قرمز پدرم ، جمله ي (( اينجانب رضايت دارم)) نوشته شده است و زير آن هم ، امضاي هميشگي پدرم درج شده است .

بعد از اين ماجرا يكي از دوستان پدرم به نام آقاي فرزانه كه اين جريان را شنيده بود ولي باور نكرده بود ، به خانه ما آمد و در حالي كه متاثر بود گفت : (( پدرت را در خواب ديدم كه سه بار به من گفت : فرزانه شك داري ، درشك خود تا قيامت بمان !))

مادم هم چند بار پدرم را در خواب ديده بود و پدرم در خاب به او تاكيد كرده بود و در اين قضيه كه من برگه را امضا كرده ام ، هيچ شك و ترديدي مكن!       

                                                                                                                      ((راوي سيده زهرا صالحي ، فرزند شهيد))

((شهيد صالحي خوانساري ، متولد 1323 بود و در زمان شهادتچهل سال داشت أ قبلا خياط بود و بعد به كسوت روحانيت در آمد .از شاگردان آيت الله سعيدي بود و در حسينيه خوانساري ها در خيابان نيروي هوايي تهرا ، اقامه جماعت مي كرد و مسئول بسيج اين پايگاه بود .

وي در تاريخ 30/11/1363 به دست عوامل ضد انقلاب در جوانرود كردستان به شهادت رسيد و در گلزار شهداي قم قطعه 4،رديف 5 ، مدفون است .

اصل برگه نمرات امضا شده توشط شهيد ، در موزه شهدا واقع در تهران ، خيابان طالقاني ، تقاطع خيابان فرصت موجود است .))

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 10:59  توسط حضور   |