تبليغاتX
سر بند های فراموش شده

علي اي هماي رحمت تو چه آيتي خدا را

که به ماسوا فکندي همه سايه‌ي هما را

دل اگر خداشناسي همه در رخ علي بين

به علي شناختم به خدا قسم خدا را

به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند

چو علي گرفته باشد سر چشمه‌ي بقا را

مگر اي سحاب رحمت تو بباري ارنه دوزخ

به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را

برو اي گداي مسکين در خانه‌ي علي زن

که نگين پادشاهي دهد از کرم گدا را

بجز از علي که گويد به پسر که قاتل من

چو اسير تست اکنون به اسير کن مدارا

بجز از علي که آرد پسري ابوالعجائب

که علم کند به عالم شهداي کربلا را

چو به دوست عهد بندد ز ميان پاکبازان

چو علي که ميتواند که بسر برد وفا را

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت

متحيرم چه نامم شه ملک لافتي را

بدو چشم خون فشانم هله اي نسيم رحمت

که ز کوي او غباري به من آر توتيا را

به اميد آن که شايد برسد به خاک پايت

چه پيامها سپردم همه سوز دل صبا را

چو تويي قضاي گردان به دعاي مستمندان

که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را

چه زنم چوناي هردم ز نواي شوق او دم

که لسان غيب خوشتر بنوازد اين نوا را

«همه شب در اين اميدم که نسيم صبحگاهي

به پيام آشنائي بنوازد و آشنا را»

ز نواي مرغ يا حق بشنو که در دل شب

غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهريارا

 

شهريار

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 8:52  توسط حضور   | 

عید ذبح نفس و رهایی از خود مبارک باد.

                                             

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 23:21  توسط حضور   | 

سالگرد شهادت آن عزيزان بزگوار تسليت باد

 

 تاريخ انقلاب اسلامي سر شار از مرداني است كه هر يك به نوعي منشا’ خدمات بسياري

شده اند . تا جايي كه امام (رحمه الله عليه ) بعضي از آنها مترادف يك ملت مي داند .

حكايت ما حكايت رادمرداي است كه در كوره انقلاب آبديده شده و در جنگ تحميلي

به مثابه يك مالك اشتر براي نظام مقدس جمهوري اسلامي رشد و نمو يافته است .

حاج احمد كاظمي همان كه به فرموده مقام معظم رهبري (( در طول جنگ هشت

ساله كارهاي بزرگي را انجام داده و بارها تا مرز شهادت پيش رفته بود )) از جمله

مرداني است كه عمر پر بركتش را وقف اسلام و نظام نمود.

و اكنون به آرزوي ديرينه اش كه شهادت بود ، رسيده و ما مانده ايم و راه و هدف

 مقدس آن شهيد عزيز .

 

 

 

 چگونه گي به خاك سپاري پيكر پاك شهيد كاظمي از زبان فرزند گرامي :

روز عيد قربان كه آقا آمده بودند در مسجد دانشگاه بالاي سر پيكر شهيدان

 حادثه فالكون ، سر دار سليماني از ايشان يك انگشتر گرفت و يك عباي آقا را .

 به آقا گفت آن انگشترتان را بدهيد كه خيلي با آن نماز شب خوانده ايد .

وقتي خواستيم بابا را خاك كنيم ، سر دار سليماني رفت داخل قبر .

 عباي آقا را پهن كرد . مقداري تربت كربلا آورده بود آن را روي عبا پخش كرد .

خانواده شهيد خرازي هم آنجا بودند . آنها هم مي خواستند از همان قبر بابا

به قبر شهيد خرازي سوراخي درست كنند و مقداري از آن تربت كربلا را در

 قبر شهيد خرازي هم بريزند . بعد بابا را گذاشتند داخل قبر و آن انگشتر آقا

را هم گذاشتند زير زبان بابا .  من و سعيد  بالاي سر قبر ايستاده بوديم .

 آنجا سعيد خيلي بي تابي مي كرد . رفت پائين توي قبر و به زور از بابا جدايش كرديم

سردار سليماني و قالي باف هم خيلي متاثر بودند . عبا را دور بابا پيچيدند و ..... تمام شد!!!

 

 

فرازهايي از وصيت نامه آن شهيد بزرگوار

خداوندا : فقط مي خواهم شهيد شوم ، شهيد در راه تو ،

خدايا مرا بپذير در جمع شهدا قرار بده ........

خداوندا : با تمام وجود درك كردم عشق واقعي تويي و عشق شهادت بهترين را براي

دست يافتن به اين عشق ........

اي خداي شهدا ، اي خداي حسين عليه السلام اي خداي فاطمه زهرا سلام الله عليها

 بندگي خود را عطا بفرما و در راه  خودت شهيدم كن ........

اي خداي كريم ، اي خداي عزيز و اي رحيم تو كمك كن

به جمع دوستان شهيدم بپيوندم .....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 23:46  توسط حضور   | 

يادش بخير آن شب هايي كه بر سر سربند يا زهرا(ع )دعوا بود،آن قمقمه هاي آبي كه بعد از عمليات هنوز دست نخورده بود، آن پلاك هايي كه زودتر از صاحبانشان گمنام شده بودند وآن سكوت هاي معنادار پشت بيسيم. ياد سربند هاي فراموش شده بخير ..........

در طول اين هشت سال چه بچه هايي كه شهيد شدند تا يكي از مقامات معنويشان لو نرود،جان مي دادند و زير بار رياست هاي دنيايي نمي رفتند ، مفقود الاثر مي شدند تا اسير شهوت نگردند.آنهايي كه بالا بودند اما پايين مي آمدند تا از تنهايي ما بكاهند و زيبايي تواضع را به ما نشان بدهند،عارف بودند اما اصطلاحات عرفاني خرج نمي كردند،دكان عرفان نمي زدند و تئاتر كرامت بازي نمي كردند.نفس كه مي كشيدند هواي نمناك گريه به صورتت مي خورد.

آري آنها رفتند و ما مانديم. ما مانديم و انباري از درد ،ما مانديم و يك كوله پشتي پر از خاطره.ديگر توان ماندن نيست.دلم براي جبهه تنگ شده است .آنجا مقابل آسمان مي نشينيم و زمين را مرور مي كنيم و به اندازه چندين چشم معجزه مي بينيم. چقدر تماشاي جبهه ها زيباست. افسوس ، افسوس كه معنويات رو به فراموش مي روند و خوشا به حال كساني كه زيركي كردند و سهمي از آن بر چيدند.سنگرها ييلاق هاي تفكرند و يك جرعه از آن نوشيدني هاي صلواتي جبهه ها عطش را فرو مي نشاند.

مطلب زير قصه نيست.يه واقعيته .بخوانيد و ببينيد ما كجاي اين عالميم.ببينيد ايثار و از خود گذشتگي چگونه معنا پيدا مي كند؟باور كنيد خودم با شنيدن اين خاطره لحظاتي نشستم و بر حال خودم گريه كردم.چقدر گرفتار ماديات شده ايم...نمي دانم..


سلام مامان قهرمانم :


ميدوني ..حالا كه روز تولدته من و آبجي مي خواستيم قشنگ ترين هديه رو برات بخريم ولي نمي دونستيم چي بخريم.دختر خاله مي گفت برات يه دست كامل لوازم ارايش بخريم..ميگفت اگه مامانت ارايش كنه زخم هاي روي صورتش كمتر معلوم مي شه..مي گفت : زشته يه معلم با سرو صورت زخمي سر كلاس بره...ميگفت: شاگردهاش مي فهمند شوهرش...

ميدونم تو هيچ وقت براي خودت از اين چيزها نمي خري...آخه همش رو مي دي پول دارو و بيمارستان بابا...بابا هم كه تو رو كتك ميزنه...فحش مي ده...حرف هايي مي زنه كه ما نمي فهميم...فقط مي بينيم و گريه مي كنيم.

من و آبجي خوب مي فهميم كه وقتي بابا موجي مي شه تو دستاي مارو مي گيري و مي بري تو اتاق ديگه.. بعد مي ري تا بابا كتكت بزنه و موهاي قشنگتو بكشه... من و اون خوب مي دونيم چرا اين كارو مي كنه .اخه اگه تو نري جلوي بابا اون خودشو مي زنه ... دست خودش نيست...تو هم چون بابا رو خيلي دوست داري نمي خواهي بابا خودشو بزنه ... به قول خودت يه ذره از سهمت و فداكاري هاش رو ميدي...از تركش هاي توي بدنش...از موجي شدنش...از... ما مي فهميم كه وقتي بابا اروم مي شه سرش رو مي گيره و چقدر گريه مي كنه...وقتي مي فهمه چيكار كرده ناراحت مي شه...دستت رو مي بوسه...تو هم گريه مي كني ...من و ابجي صداي گريه تو و بابا رو مي شنويم.

مامان جون:مامان خوب و قهرمانم: پس سهم ما چي مي شه؟ما هم مي خوايم مثل تو وبابا قهرمان باشيم...مي خوايم روز تولدت پول هامون رو بديم به تو تا براي بابا دوا بخري ...فقط تو رو خدا اين دفعه بذار بابا ما رو جاي تو كتك بزنه ...


مامان جون : تولدت مبارك.

بر گرفته از وبلاگ :مبادا روی لاله پا گذاریم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 11:40  توسط حضور   |