تبليغاتX
سر بند های فراموش شده

اگر مقصد پرواز است قفس ویران بهتر.

پرستویی که مقصد را در کوچ می بیند از ویرانی لانه اش 

نمی هراسد.

((شهید حاج مهدی کازرونی ))

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 9:13  توسط حضور   | 

بسیج عبارت است از مجموعه‌ای که در آنها پاک ترین انسانها، فداکارترین و آماده به کارترین جوانان کشور، در راه اهداف عالی این ملت و برای کمال رساندن و به خوشبختی رساندن این کشور جمع شده اند. ... مجموعه‌ای که دشمن را بیمناک و دوستان را امیدوار و خاطرجمع می کند.

از بیانات مقام معظم رهبری

 در جمع بسیجیان

 

 

اتل متل يه بابا

دلير و زار و بيمار

                                         اتل متل يه مادر

                                           يه مادر فداكار

                                                                               اتل متل بچه‌ها

                                                                              كه اونارو دوست دارن

آخه غير اون دوتا

هيچ كسي رو ندارن

 مامان بابا رو مي‌خواد

بابا عاشق اونه

به غير بعضي وقتا

بابا چه مهربونه

وقتي كه از درد سر

دست مي‌ذاره رو گيجگاش

اون باباي مهربون

فحش مي‌ده به بچه‌هاش

 همون وقتي كه هرچي

جلوش باشه مي‌شكنه

همون وقتي كه هرچي

پيشش باشه مي‌زنه

 غير خدا و مادر

هيچ‌كسي رو نداره

اون وقتي كه باباجون

موجي مي‌شه دوباره

دويدم و دويدم

سر كوچه رسيدم

بند دلم پاره شد

از اون چيزي كه ديدم

 بابام ميون كوچه

افتاده بود رو زمين

مامان هوار مي‌زد

شوهرمو بگيرين

 مامان با شيون و داد

مي‌زد توي صورتش

قسم مي‌داد بابارو

به فاطمه، به جدش

 

تو رو خدا مرتضي

زشته ميون كوچه

بچه داره مي‌بينه

تو رو به جون بچه

 

بابا رو كردن دوره

بچه‌هاي محله

بابا يه هو دويد و

 زد تو ديوار با كله

 

هي تند و تند سرش رو

بابا مي‌زد تو ديوار

قسم مي‌داد حاجي رو

حاجي گوشي رو بردار

 

نعره‌هاي بابا جون

پيچيد يه هو تو گوشم

الو الو كربلا

جواب بده به گوشم

 

مامان دويد و از پشت

گرفت سر بابا رو

بابا با گريه مي‌گفت

كشتند بچه‌هارو

 

بعد مامانو هلش داد

خودش خوابيد رو زمين

گفت كه مواظب باشين

خمپاره زد، بخوابين

 

الو الو كربلا

پس نخودا چي شدن؟

كمك مي‌خوايم حاجي جون

بچه‌ها قيچي شدن

 

تو سينه و سرش زد

هي سرشو تكون داد

رو به تماشاچيا

چشماشو بست و جون داد

 

بعضي تماشا كردن

بعضي فقط خنديدن

اونايي كه از بابام

فقط امروزو ديدن

 

سوي بابا دويدم

بالا سرش رسيدم

از درد غربت اون

هي به خودم پيچيدم

 

درد غربت بابا

غنيمت َنبرده

شرافت و خون دل

نشونه‌هاي مرده

 

اي اونايي كه امروز

دارين بهش مي‌خندين

براي خنده‌هاتون

دردشو مي‌پسندين

 

امروزشو نبينين

بابام يه قهرمونه

يه‌روز به هم مي‌رسيم

بازي داره زمونه

 

موج بابام كليده

قفل در بهشته

درو كنه هر كسي

هر چيزي رو كه كشته

 

يه روز پشيمون مي‌شين

كه ديگه خيلي ديره

گريه‌هاي مادرم

يقه تونو مي‌گيره

 

بالا رفتيم ماسته

پايين اومديم دروغه

مرگ و معاد و عقبي

كي ميگه كه دروغه؟

شعر از  بسيجي زنده يا د ابوالفضل سپهر

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 20:10  توسط حضور   | 

بشکند قلمی که ننویسد بر بسیجیان خمینی چه گذشت.

رمز يا فاطمه‌ زهرا(س‌) صادر شد و خط‌ دفاعي‌ مستحكم‌ دشمن‌ درشلمچه‌ به‌ دست‌ غواصان‌ بسيجي‌ شكسته‌ شد.
صبح‌ روز بعد، وقتي‌ كه‌ بچه‌ها براي‌ بيرون‌ آوردن‌ پيكر غواصاني‌ كه‌ شب‌قبل‌ بر اثر اصابت‌ گلوله‌ و تركش‌ به‌ شهادت‌ رسيده‌ بودند، رفتند، در نهايت‌تعجب‌ به‌ صحنه‌اي‌ تكان‌ دهنده‌ برخورد كردند.
جوانك‌ كرماني‌، براي‌ اينكه‌ بتواند جلوي‌ عطسه‌ خود را بگيرد و از لو رفتن‌عمليات‌ جلوگيري‌ كند، با دو دست‌ بيني‌ و دهان‌ خود را محكم‌ گرفته‌ و انقدر درزير آب‌ در اين‌ حالت‌ مانده‌ بود كه‌ جان‌ از بدن‌ بيرون‌ شده‌ و مظلومانه‌ به‌شهادت‌ رسيده‌ بود.
با احترام‌ خاص‌ پيكر او را كه‌ مچاله‌ شده‌ و در خود پيچيده‌ بود، از آب‌ درآورديم‌ و تنها كاري‌ كه‌ توانستيم‌ در زير بارش‌ خمپاره‌ و گلوله‌ برايش‌ انجام‌دهيم‌، اين‌ بود كه‌ گرداگردش‌ بنشينيم‌ و بر مظلوميتش‌ اشك‌ بريزيم‌.

منبع : ساجد

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 19:47  توسط حضور   |