|
|
|
|
شبانگاهان که خورشيد رخ در نقاب غروب مي کشد و تاريکی دامن مي گسترد، مرگ رنگ فرا مي رسد، رنگ ها كه درروز تمام چشم راپر مي كردند وديدن وراي آن را مانع مي شدند، با رفتن خورشيد ، رخت بربسته ، ديدن بي واسطه را ارزاني مي دارند. رنگ ها خود پوشاننده حقايقند . ولي تاريکی درغياب رنگ ، اسرار را هويدا مي سازد البته نه براي همگان که براي خاصان. شب قدر که شاه شب همه ايام است رستن از تمام رنگ ها و وابستگي ها و پيو ستن به حقيقت و بي رنگي است مي گويند دراين شب قرآن از لوح محفوظ بربيت المعمور نازل شده است و پس از آن بر قلب پيامبر، مي گويند دراين شب سرنوشت تمام جهانيان بر قطب عالم امکان عرضه مي شود، مي گويند دراين شب فرشتگان نازل مي شوند و بر گرد امام عصر طواف مي کنند ، مي گويند دراين شب فرشتگان از کنار هيچ مومني عبور نمي کنندجزآنکه برا و سلام كنند ، مي گويند دراين شب سکینه و آرامش برتمام کائنات حکمفرماست ، مي گويند از شب تا به سحر، نعم والطاف خداوند است که بربندگانش نازل مي شود.... حال بايد با تمام وجود به استقبال چنين شبهايي برويم و وجودمان را جلا بخشيم |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 22:38 توسط حضور
|
|
||
|
|
|
|
قال ابوجعفر(ع) : لكلّ شىء ربيع و ربيع القرآن شهر رمضان. امام باقر (ع) فرمايد: براى هر چيزى بهارى است و بهار قرآن ماه رمضان است. اگر كمتر از خدا را بطلبيم وجودمان را محدود نگه داشته ايم و به اقيانوس شدننيا نديشيده ايم . بيا ديوارهاي حوض خودخواهي را در هم شكنيم و در درياي جاري رمضان تن بشوئيم و جام وجودمان را از مي نابش سيراب كنيم باور كن كه خدا در يك قدمي ماست .
آنجا كه وسعت روح خودمان را بشناسيم و با خويش آشنا شويم و گمشده خود را بيابيم ديگر اين روح گسترده و اين درياي تشنه با اين رود ها سيراب نمي شود كه اين دل دلداري ديگر مي خواهد . التماس دعا(( الهم عجل لوليك الفرج))
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 1:36 توسط حضور
|
|
||
|
|
|
|
|
شاید این خاطره تکراری باشد ولی ارزش دوبار خواندن را دارد.
ماه مبارك رمضان از راه مي رسيد چرا كه جشن هاي ماه پيامبر ، نويد ماه خدا را مي داد و در آن زمان ايام ماه مبارك در ارديبهشت ماه بود و اگر گرماي خوزستان را به آن اضافه كنيم روزه گرفتن تازه معني خودش را پيدا مي كرد ما نيز همچون بسياري از رزمندگان در مناطق عملياتي بوديم دروغ چرا ، من خوشحال بودم در جبهه هستم و در آن گرماي سوزان ، گرفتن روزه از ما رزمندگان ساقط بود مثل شعر شاعر گرانقدر زنده ياد ، شهريار كه به زبان شيرين آذري مي گويد: بيز خوشدوق خيرات اولسون، توي اولسون فرق ايلمز ، هر نولاجاق قوي اولسون اما در گردان ما شخصي بود كه دنبال راه حل شرعي مي گشت تا روزه بگيرد او از هر روحاني احكام چگونه روزه گرفتن خود را مي پرسيداو عشق روزه گرفتن داشت ، من بارها اشك هاي او را ديدم ، اما من در دل به او مي خنديدم ! ايشان از طلبه اي شنيده بود كه اگر رزمندگان اسلام به طور مستمر به مدت يك ماه در يك محلي اقامت كنند آنها مي توانند نماز را تمام خوانده و روزه خود را كامل بگيرند . در آن ايام ما دوره هاي رزم مي ديديم و اقامت ما نيز بيش از بيست روز شده بود ايشان هر روز شمارش معكوس خود را شروع كرده بود كه به محض تمام شدن يك ماه و حلول ماه مبارك رمضان روزه خود را آغاز كند اما فرمانده گردان در روز بيست و نهم اعلام كرد كه از فردا عازم خط مقدم هستيم ، اشكهاي اين برادر ديدن داشت در اين ميان تنها چيزي كه او را تسكين مي داد رفتن به خط مقدم جبهه بود من نيز به اشكهاي آن برادربر خلاف گذشته غبطه خوردم و احساس كردم چقدر آدم بد بختي هستم كه لذت عبادت روزه را نفهميد ه بودم و از خودم خجالت كشيدم ، شايد به غبطه ي ما نيز نمره اي تعلق بگيرد نمي دانم ؟ اما نا گفته پيداست كه در مناطق عملياتي كليه آداب ماه خدا در سر جاي خويش بود به غير از خوردن و آشاميدن . غالب بچه ها با رازهاي پاك خويش ، رابطه عاشقانه خود را با خدا بر قرار مي كردند و گاهي نيز اين رابطه به معامله ختم مي شد ! بطوريكه برخي از رزمنده ها جان خويش را تقديم مي كردند و برخي نيز با مجروح شدن دوام رابطه عاشقانه خود را ماندگار كردند. حال كه بيست سال از آن ايام مي گذرد و من دفاتر خاطرات سنوات آن روزها را ورق مي زنم و خاطرات رمضان آن سالها را مطالعه مي كنم ، به ياد مي آورم كه به ازاي هر روز از آن روزها ي خدا ، رفيقي را از دست داده و يا يكي از دوستانم را مجروح ديده ام .. من نيز احساس مي كنم به خاطر آن خوشحالي از خوردن روزه خود در جبهه مجازات شدم ، چرا كه با مجروحيت خويش بايد تا آخر عمر در سه وعده قرص مخصوصي به همراه غذا بخورم از سال 62 تا به حال در حسرت روزه گرفتن بوده و در هر افطاري و به هنگام شنيدن نواي ربنا به افطاري ديگران به غبطه نظاره گر هستم و نا خود آگاه ناز خيالي نازك از ميان دل پر از خاطره ا م ، ربوده مي شود و غم مبهم اشكي را ميهمان چشمانم مي سازد. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 0:24 توسط حضور
|
|
||