|
|
|
|
|
روزهای آخر سال 72 بود و شب ميلاد امام هادى(عليه السلام). چند وقتى مى شد كه هيچ شهيدى پيدا نكرده بوديم. خود من ديگر بريده بودم. خسته شده بودم. روزهاى آخر كار بود. گرما كه شددى مى شد بايد كار را تعطيل مى كرديم. بين پاسگاه 29 و 30 كار مى كرديم. مى خواستم يك جورى ديگر كار را تمام كنم و بچه ها را جمع كنم كه برويم. چند روز بدون شهيد بودن، اعصاب برايم نگذاشته بود. گرما بيشتر مى شد و امكانات كم - يعنى هيچ بيشتر اذيت مى كرد و توان ادامه كار را مى گرفت. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 23:46 توسط حضور
|
|
||
|
|
|
|
|
بياييد باور کنيم بياييد باور کنيم که شهدا آدم های عجيب و غريبی نبودند . بياييد باور کنيم که شهدا مثل من و شما بودند . بله مثل من و شما . شايد مثل شما آرام و ساکت و سر به زير و مثل من شر وشور و پر سر و صدا. شهدا بچه های همين کشور هستندو از جاي ديگري نيامده بودند. بعضی ها طوری از شهدا سخن مي گويندکه انگار موجوداتی ماوراء طبيعت هستند و اصلا خدا مانندآنها را نيا فريده است و.... نه شهدا هم مثل من و شما هستند بچه های همين کوچه ها. مثل من و شما که تو همين کوچه ها بازی مي کرديم با هم دعوا مي کرديم و هزار تا بازيگوشی و شيطونی ديگه! شهدا هم بچه های خوب داشتند و هم بچه های شيطون، بعضي ازآنها آنقدر بازيگوش بودند که عالم و آدم از دست شيطونی هاي آنها حسابی کلافه بودند بعضي هم آنقدر نور بالا ميزدند که قيافه آنها از دور فرياد مي زد كه تشنه شهادت هستند اما اين وسط چيزی که هنوز نصيب من و شما نشده و به گفته آقا باعث شده است که دروازه های شهادت به معبری تنگ و غير قابل عبور تبديل شود نفس قدسی بعضی ازهمان بچه های بازيگوش و شيطون بود كه کاری کرد ره صد ساله ای را که هزار عارف و سالک بايد آنقدر زحمت بکشند تا به آن برسند آنها در يك شب رفتند و شدند کساني که خداوند براي آنها آيه نازل كرده است . شدند کسانی که پيامبراكرم (ص) در فراق آنها آهي کشيد وفرمود: چقدر مشتاق برادرانم هستم.شدند کسانی که اميرالمومنين در وصف آنها فرمودند:کسانی هستند که هنوز به دنيا نيامدند اما با ما در ثواب مجاهدت های در راه خدا شريك هستند ودين خدا بوسيله آنها پايدار مي شود. بياييد باور کنيم که شهادت دست نيافتنی نيست. شهادت منتظر من وشماست اين صدای گرم سيدالشهدا است که من و شما رو صدا ميزند و کربلا هنوز منتظر ماست بياييد تا راه برادران خويش را در همين دنيايي پر آشوب كه هيچ خبري از شهيد و شهادت نيست ادامه دهيم ... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 23:38 توسط حضور
|
|
||
|
|
|
|
|
شهدا عزادار نمي خواهند ، رهرو مي خواهند
اي شهدا ، براي ما حمدي بخوانيد كه شما زنده ايد و ما مرده. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 23:32 توسط حضور
|
|
||
|
|
|
|
|
پس از اينكه مجلس ترحيم پدرم در تهران تمام شد ، مادرم به خانمان در قم بازگشت و به اتفاق برادر بزرگم كه پانزده ساله بود ، براي شركت در مراسم ترحيمي كه بستگان پدرم در خوانسار گذاشته بودند ، به آنجا رفت . من كه دوازده سال داشتم ، با سه خواهر و يك برادر كوچكترم ، نزد خاله و دوست مادم در خانه مانديم تا مادرمان بازگردد.فضاي حزن و غم وگريه بر خانه حاكم بود . خواهرانم كه يكي شان يك سال و نيم داشت و ديگري چهار ساله بود ، مرتب گريه مي كردند . . . عصر آن روز كه از مدرسه به منزل آمدم ، مسولان مدرسه در همان روز براي پدرم مجلس ترحيم گذاشتند و از ايشان تقدير كردند و به من هم برگه امتحانات ثلث دوم را دادند و گفتند كه اين برگه را به تائيد مادت برسان . همان شب تا قبل از خواب در اين فكر بودم كه چگونه فردا اين برگه را با شهادت پدر و غيبت مادرم ، بدون امضا به مدرسه تحويل بدهم . در همين نگراني به خواب رفتم . در خواب ، پدرم را ديدم كه با همان لباس روحاني به منزل وارد شد . طبق معمول هميشه كه زبانزد فاميل بود ، با بچه هاي كوچك خانه گرم گرفت و آنها را در آغوش كشيد. از او پرسيدم : (( آقا جان نا هار خورده ايد؟ )) گفت : ((نه نخورده ام )) وقتي خواستم به آشپزخانه بروم و براي او غذا آماده كنم ، يكدفعه گفت : (( زهرا جان ، آن ورقه را بده امضا كنم .)) من كه به ياد ورقه امتحانات نبودم ، پرسيدم : (( كدام ورقه ؟)) پدرم گفت : (( همان كه امروز در مدرسه به تو دادند تا امضا شود .)) ناگهان ماجرا يادم آمد . رفتم آن را از كيفم در آوردم و به پدرم دادم و دنبال خودكاري گشتم . عادت پدرم اين بود كه با خودكار قرمز اصلا نمي نوشت ، ولي من هرچه گشتم ، هر خودكاري دم دستم مي امد ، قرمز بود . بالخره خودكار سياهي پيدا كردم و به پدرم دادم . ايشان خودكار را از من گرفت و در حاشيه ي برگه نوشت : (( اينجانب رضايت دارم )) و كنار آن را امضا كرد . پس از اينكه پدرم برگه را امضا كرد ، به آشپز خانه رفت تا براي او غذا بياورم ، ولي وقتي با سيني غذا بازگشتم ، ديدم در اتاق نيست . با عجله به حياط خانه مراجعه كردم ، ديدم به كار در باغچه مشغول است ، پرسيدم چه مي كنيد گفت: (( عيد نزديك است بايد سر و ساماني به به اين باغچه بدهم )) پس از آن يكدفعه ديدم پدرم نيست . دويدم و همه جا را با عجله گشتم ، ولي پدرم نبود گريه ي زيادي كردم و اثر اين گريه و سر و صدا و ناله از خواب بيدار شدم . روز بعد كه آماده رفتن به مدرسه شدم ، وسايلم را در كيفم مرتب كردم ناخوداگاه چشمم به آن ورقه افتاد . با كنجكاوي به آن نگريستم . ديدم با خودكار قرمز پدرم ، جمله ي (( اينجانب رضايت دارم)) نوشته شده است و زير آن هم ، امضاي هميشگي پدرم درج شده است . بعد از اين ماجرا يكي از دوستان پدرم به نام آقاي فرزانه كه اين جريان را شنيده بود ولي باور نكرده بود ، به خانه ما آمد و در حالي كه متاثر بود گفت : (( پدرت را در خواب ديدم كه سه بار به من گفت : فرزانه شك داري ، درشك خود تا قيامت بمان !)) مادم هم چند بار پدرم را در خواب ديده بود و پدرم در خاب به او تاكيد كرده بود و در اين قضيه كه من برگه را امضا كرده ام ، هيچ شك و ترديدي مكن! ((راوي سيده زهرا صالحي ، فرزند شهيد)) ((شهيد صالحي خوانساري ، متولد 1323 بود و در زمان شهادتچهل سال داشت أ قبلا خياط بود و بعد به كسوت روحانيت در آمد .از شاگردان آيت الله سعيدي بود و در حسينيه خوانساري ها در خيابان نيروي هوايي تهرا ، اقامه جماعت مي كرد و مسئول بسيج اين پايگاه بود . وي در تاريخ 30/11/1363 به دست عوامل ضد انقلاب در جوانرود كردستان به شهادت رسيد و در گلزار شهداي قم قطعه 4،رديف 5 ، مدفون است . اصل برگه نمرات امضا شده توشط شهيد ، در موزه شهدا واقع در تهران ، خيابان طالقاني ، تقاطع خيابان فرصت موجود است .)) |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 23:27 توسط حضور
|
|
||
|
|
|
|
|
شهيد جمشيد ملا محمدي ، دانشجوي مهندسي مكانيك دانشگاه مشهد بود . بارها به اتفاق دوستان ، با او به جبهه رفتيم . فقط مي دانستيم بچه تهران است و همين ! خوشرو و متواضع بود و لباس پاكيزه مي پوشيد . بيشتر يادداشت هايش كه بعد ها آغشته به خون به دستمان رسيد در حرم مطهر و در نيمه هاي شب نوشته شده بود . تمام لحظات خوب و بد زندگيش را يادداشت مي كرد و به خود امتياز مثبت و منفي مي داد. روزي كه خبر شهادتش را آوردند . با تني چند از دوستان برنامه ريزي كرديم كه به مراسم شب هفت او برويم . وقتي به تهران آمديم ، دوستي به طرف منزل ايشان رفت . از همسايه ها پرسيد ، او را مي شناختند ،ولي كسي خبر از شهادت او نداشت ! با سردخانه تماس گرفتيم . مسئوول سردخانه آنجا با پرخاش گفت : چرا نمي آييد جنازه را ببريد ؟ بيشتر تعجب كرديم . در محله ايشان تحقيق كرديم ، ديديم هيچ كس را ندارد ، جز يك مادر نابينا و دو برادر و يك خواهر كوچك محصل ، در يك اتاق بسيار كوچك ، با زندگي بسيار فقيرانه . اطلاع داديم و خودمان جنازه را آورديم و مراسم تشييع را روبه راه كرديم و خودمان شديم صاحب عزا . مادرش در مراسم تشييع جنازه ، پشت بلند گو فقط چند كلمه ، شكشته صحبت كرد . گفت : ((جمشيد اگر غير اين راه را مي رفت ، شيرم را حلالش نمي كردم . )) |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 23:24 توسط حضور
|
|
||
|
|
|
|
|
شهيد حمزه خسروي ، فرمانده عمليات يكي از گروهانهاي لشكر المهدي (عج ) بود . روزي پس از نماز صبح ، رو به يكي از برادران روحاني مي كند و مي پرسد : (( آقا ! اگر كسي خواب امام علي (ع) را ببيند ، چه تعبيري دارد ؟)) روحاني درپاسخ مي گويد : (( بايد ديد چه خوابي ديده و ماجرا چگونه بوده است .)) شهيد خسروي ديگر چيزي نمي گويد ، اما دو ساعت بعد ، در يكي از محور هاي عملياتي ، در حالي كه فرق سرش شكافته شده بود ، به ديدار حضرتش شتافت ورستگار شد.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 23:51 توسط حضور
|
|
||
|
|
|
|
|
آن هنگام كه پيكر پاك شهيد بر خاكهاي سوزان دشت فرو مي افتاد من و تو در فضاي كرخت شهر چشم و گوش خود را بسته بوديم . آن هنگام كه ناله جانسوز مجروحي در گوشه خاكريزها بلند بود من و تو در كمال آسايش و سلامت به سر مي برديم . آن هنگام كه آوار خشم و كين دشمن بر سر كودكان معصوم و بي گناه فرو ريخت ، من و تو در بلند عمارتهاي جهل ، آرام و بي خطر خفته بوديم . آن هنگام كه غروب غم بر قلب نوجوانان اسير سنگيني مي كرد ، من و تو در جمع گرم خانواده بوديم . آن هنگام كه سرماي طاقت فرساي كردستان ، دستان آن نوجوان را كه براي حفاظت حريم من و تو به آنجا رفته بود ، بي حس كرده بود من و تو درگرماي خانه هايمان به كدامين خيال بوديم ؟ اما حالا كه به ديدار جاي پاي اين عزيزان رفته ايم و از خواب غفلت بيرون آمده ايم و بيشتر درباره آنها شنيديم چه بايد بكنيم ؟ چگونه بايد قدر دان آنهمه ايثار و فداكاري باشيم ؟ بله هر چه تلاش كنيم نمي توانيم حتي گوشه اي از آن فداكاريها را جبران كنيم اما بايد تا جايي كه مي توانيم نگذاريم اين همه ايثار در كنج آن سرزمين ها مدفون بماند ! بايد همه بفهمند كه چه بر سر آن شهداي كربلايي آمد و چه چيزي غم مادران فرزند از دست داده را تسكين مي داد ! بايد چشم هايمان را بازكنيم تا حقايق پيرامونمان مشخص شود ! بايد مانند آنها از اين دنيا و زرق وبرق آن دل بكنيم و به خدا نزديك تر شويم تا شايد بتوانيم راه آنها را ادامه دهيم .... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 23:40 توسط حضور
|
|
||
|
|
|
|
|
لحظه ها يم با تو هماهنگ است ، من لباس مي پوشم و تو نيز ! من كفشهايم را به پا كردم و تو پوتينت را . من چمدانم را در دست گرفتم و تو ساكت را و هر دو خداحافظي كرديم . سفر من كوتاه بود و زميني ، اما سفر تو بلند بود و آسماني ! من مدعي بودم و تو بي ادعا ! من زميني بو دم و تو آسماني ، اما هر دو عازم كربلا شديم ، اما تو سالها پيش از اين و من امروز . به جاده خيره مي شوم ، انتهاي آن نور است . آرام آرام به مقصد نزديك مي شويم ، بوي خوش خون و آتش و عاشورا به هم آميخته است و معجوني از رايحه هاي لطيف بهشتي مشامت را نوازش مي دهد . پايت را كه بر زمين مي گذاري ، انگار كسي تو را فرياد مي زند : (( فا خلع نعليك ، انك بالواد المقدس طوي )) (( كفشهايت را بيرون بيار ! همانا در وادي مقدس (( طوي )) قدم گذاشته اي )) آري پايت را بر قطعه اي از آسمان گذاشته اي ، اين خاك نيست ، ملكوتي است كه بر زمين نازل شده است ، تا ما ملكوت را از نزديك ، بيشتر و بهتر حس كنيم . بوي كربلا مي آيد . اينجا كربلا ست كه خون هاي عاشورايياني چون تو ، خاكش را لاله گون كرده است ، تكه هايي از چفيه ي كهنه اي رقص كنان بر سيم خاردار با تو از گذشته هاي نه چندان دور سخن مي گويد ، بر اين چفيه حضور كدامين فرشتهء خدا جاري بوده است ؟ كدامين پيشاني روشن بر آن سر به سجده گذاشته است ؟ اين يادگار كدامين گلوي بريده است كه بوي كربلا او را سر خوش و مست كرده است . خورشيد انگار بر آئينه مي تابد و منعكس مي شود و حضور تو جلوه ي آئينه اي است كه نور خورشيد را هزار برابر كرده است : اي نورهاي منعكس تاريخ ! اي دست هاي منتشر عباس ! اي باغ هاي سوخته در آتش ! اي نينواييان به خون خفته ! آيا كدام باور بي عيب ، يا كدام زهد كاملي اين گونه ماندن تو را توجيه مي كند ؟ اين خاكهاي سوخته اين گل هاي سر به هم آورده ، اين رودهاي پر شده از مين و سيم هاي خاردار ، انگار ذره ذره تو را فرياد مي زنند . اين يا كريم ها كه بر ديوار هاي فرو ريخته سنگر لانه ساخته اند ، هر لحظه شعر تو را زمزمه مي كنند و تو نيستي كه ببيني ، اما نه تو ميبيني ، و اين ماييم كه واقعيت را چنان كه هست در نيافته ايم ! تو نيستي از آن رو كه مادر هنوز سفره عيدش را با شش سين پر مي كند ، زيرا كه سين هفتم تويي ! هنوز كودكت بازگشت تو را آرزو مي كند و پدر آنقدر چشم به راهت ماند كه خودش دست آخر كوله بار سفر را بست و به سوي تو بال گشود و همسرت سالگرد ازدواجش را در كنار عكس تو جشن مي گيرد. كه تو همه جا حضور داري ، با ما مي خندي و با ما گريه مي كني ، با مامي نشيني و بر مي خيزي و من كه نوروزم را در اين بخش از آسمان نازل شده بر زمين مي گذرانم ، مي خواهم مثل تو باشم و نيستم ! سجاده ات را روي خاكهاي معطر بهشت پهن مي كنم ، تو مرا مي بيني و من تو را حس مي كنم ، آمده ام كه رد پاي گمشده ات را پيدا كنم ، تا بدانم از مسير خدا چه اندازه فاصله گرفته ام و بدانم آيا درست آمده ام يا نه ؟! آمده ام تا نوروز ، كربلاييم كند ، تا خدا را در خود حس كنم ، تا سفره هفت سينم را با هفت گل سوسن بيارايم . آمده ام تا جسمم باز گردد و روحم بماند ، پايم برگردد و دلم بماند . مرا در ياب اي شور عاشورايي ! تا كربلايي بازگردم و حسيني بمانم ، خدايي برگردم و خدايي بمانم ، خاكي برگردم و افلاكي بمانم . نازم به خورشيدي كه در شام غريبان رآن به لب بر نيزه ها با ماه مي رفت حتي سر بي پيكر غرقا به خونش يك نيزه بالا تر زه دشمن راه مي رفت
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 22:38 توسط حضور
|
|
||
|
|
|
|
|
... اگر مقصد را در زير اين سقفهاي دلتنگ و در پس اين پنجره هاي كوچك كه به كوچه هاي بن بست باز مي شوند نمي توان جست ، بهتر آنكه پرنده روح دل در قفس نبندد . پس اگر مقصد پرواز است قفس ويران بهتر . پرستويي كه مقصد را در كوچ مي بيند از ويراني لانه اش نمي هراسد. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 23:54 توسط حضور
|
|
||