|
|
|
|
از دل هزاران شهيد عبور كرديم . در ايستگاههاي بهشت ،لختي درنگ كرديم و برايمان روايت كردند و گريستيم .به ماگفتند كه كربلا همچنان جاري است ، از عاشوراي 61 هجري تا امروز و فردا و....... . بارها و بارها به هركدام از قدمگاههاي شهيدان كه مي رسيدم با خود مي گفتم كاش مرا نيز به خيل شهيدان راهي بود و حسرت مي خوردم كه چرا از قافله جا مانده ام . آري زمان مارا از قافله كربلاييان دور داشته است ، اما هنوز مي توان آن گونه كه سيد شهيدان اهل قلم خواسته ، بخواهيم : ((كربلا ! مارا نيز در خيل كربلاييان بپذير )). به شهر باز مي گرديم دلم براي بيابانها مي گيرد، مي خواهم زار بزنم و گريه كنم . تازه شهدا را شناخته بودم تازه فهميده بودم كه هرچه هست در گمنامي و در اين بيابان هاست . به خود مي آيم سبكبار شده ام ، خيلي چيزها آموخته ام كه هرگز نبايد فراموششان كنم ، چنانكه زينب (س) كربلا را فراموش نكرد. حال و هواي پاكيزه اي گرفته ام ، انگار تازه متولد شده ام با خود فكر مي كنم نكند زرق و برق شهر اين حال و هوا را از يادم ببرد . راستي شهيدان چه چيزي را ديدند كه همه جذابيتهاي شهر را رها كردند و به اين بيابانها آمدند ؟ من نيز چشمهايم را مي گشايم تا شايد مانند آنها ببينم . به شهر كه نزديك مي شويم دلتنگ مي شوم براي خاك ، براي نخل ، براي خاكريز ، براي جاده ايي كه هنوز رد خمپاره ها بر آن مانده بود ، براي تركش هايي كه زنگ زده بودند و براي آسمان مرداني كه سالها بود در ملكوت گم شده بودند . پر از حيرتم ، پر از حسرتم چيزي را جاگذاشته ام . شايد رد پايم را ، شايد گناهانم را ، شايد آرزوهاي دور و درازم را ، و شايد دلم را ..... .
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 23:36 توسط حضور
|
|
||
|
|
|
|
خداوندا ! فقط مي خواهم شهيد شوم ، شهيد در راه تو ، خدايا مرا بپذير و در جمع شهدا قرار بده ... خداوندا ! با تمام وجود در كردم عشق واقعي تويي و عشق شهادت بهترين راه براي دست يافتن به اين عشق… اي خداي شهدا ، اي خداي حسين عليه السلام اي خداي فاطمه زهرا سلام الله عليها بندگي خود را عطا بفرما و در راه خودت شهيدم كن … اي خداي كريم ، اي خداي عزيز و اي رحيم تو كمك كن به جمع دوستان شهيدم بپيوندم …
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 23:30 توسط حضور
|
|
||
|
|
|
|
|
دو ماه از شروع جنگ تحميلي گذشته بود . يك شب بچه ها خبر آوردند كه يك بسيجي اصفهاني در ارتفاعات (( كاني سخت )) تكه تكه شده است . بچه ها رفتند و با هر زحمتي بود پيكر مطهر شهيد را درون كيسه اي جمع كردند و آوردند . آنچه موجب شگفتي ما شد ، و صيت نامه اين برادر بود كه نوشته بود : ((خدايا اگر مرا لايق يافتي ، چو مولايم اباعبدالله الحسين با بدن پاره پاره ببر! ))
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 23:25 توسط حضور
|
|
||
|
|
|
|
شهيد مهندس مهدي باكري سردار رشيد اسلام ، سرباز راستين امام زمان (عج)، شهيد مهدي باكري در سال 1333 در شهرستان مياندوآب در يك خانواده با ايمان بدنيا آمد ، تحصيلات ابتدائي و متوسطه را در اروميه و تحصيلات عاليه خود را در رشته مكانيك در دانشگاه تبريز به پايان رساند در تبريز برادرش حميد رانيز پيش خود برده با برادران مسلمان فعاليت مداوم و موثر و شجاعانه خود را عليه رژيم آغاز كردند. بعد از انقلاب با تشكيل سپاه وارد آن شد ،همزمان مدت 9ماه با سمت شهردار اروميه انجام وظيفه كرد . و زماني كه اهواز زير آتش توپخانه دشمن تجاوز گر بود به همراه همسرش به اهواز رفت . شهيد مهدي باكري در عملياتهاي بسياري شركت كرد از جمله عمليات بيت المقدس ، رمضان ، عمليات مسلم بن عقيل با فرماندهي خوب او و ايثار رزمندگان سلحشور ، مناطق بزرگي از دشمن باز پس گرفته شد. و در عمليات خيبر برادرش حميد باكري به درجه رفيع شهادت نائل گرديد مهدي اين واقعه را رحمت خداوندي قلمداد مي كرد و هميشه تا زمان شهادت به سبقت برادر غبطه مي خورد و ادامه راه حميد و علي برادر بزرگش را ( كه بدست ساواك شهيد شده بود ) برخود وظيفه مي دانست . و هميشه دعايش اين بود (خداوندا مرا پاكيزه بپذير)بعد از شهادت برادرش حميد و برخي از يارانش، روح در كالبد ناآرامش قرار نداشت و معلوم بود كه به زودي به جمع آنان خواهد پيوست. پانزده روز قبل از عمليات بدر به مشهد مقدس مشرف شده و از امام رضا(ع) خواسته بود كه خداوند توفيق شهادت را نصيبش نمايد. سپس خدمت حضرت امام خميني(ره) و حضرت آيتالله خامنهاي رسيد و از ايشان درخواست كرد كه براي شهادتش دعا كنند. اين فرمانده دلاور در عمليات بدر در تاريخ 25/11/63، به خاطر شرايط حساس عمليات، طبق معمول، به خطرناك ترين صحنههاي كارزار وارد شد و در حالي كه رزمندگان لشكر را در شرق دجله از نزديك هدايت مي كرد، تلاش مينمود تا مواضع تصرف شده را در مقابل پاتك هاي دشمن تثبيت نمايد، كه در نبردي دليرانه، براثر اصابت تير مستقيم مزدوران عراقي، نداي حق را لبيك گفت و به لقاي معشوق نايل گرديد.هنگامي كه پيكر مطهرش را از طريق آب هاي هورالعظيم انتقال ميدادند، قايق حامل پيكر وي، مورد هدف آرپيجي دشمن قرار گرفت و قطره ناب وجودش به دريا پيوست. او با حبي عميق به اهل عصمت و طهارت(ع) و عشقي آتشين به اباعبداللهالحسين(ع) و كولهباري از تقوي و يك عمر مجاهدت في سبيلالله، از همرزمانش سبقت گرفت و به ديار دوست شتافت و در جنات عدن الهي به نعمات بيكران و غيرقابل احصاء دست يافت. شهيد باكري در مقابل نعمات الهي خود را شرمنده ميدانست و تنها به لطف و كرم خداوند تبارك و تعالي اميدوار بود. در وصيت نامهاش اشاره كرده است كه: چه كنم كه تهيدستم، خدايا قبولم كن.شهيد محلاتي از بين تمام خصلت هاي والاي شهيد به معرفت او اشاره ميكند و در مراسم شهادت ايشان، راز و نياز عاشقانه وي را با معبود بيان ميكند و از زبان شهيد مي گويد: خدايا تو چقدر دوستداشتني و پرستيدني هستي، هيهات كه نفهميدم. خون بايد ميشدي و در رگ هايم جريان مييافتي تا همه سلول هايم هم يارب يارب ميگفت. اين بيان عارفانه بيانگر روح بلند و سرشار از خلوص آن شهيد والامقام است كه تنها در سايه خودسازي و سير و سلوك معنوي به آن دست يافته بود.
فرازهايي از وصيت نامه شهيد مهدي باكري عزيزانم! اگر شبانهروز شكرگزار خدا باشيم كه نعمت اسلام و امام(ره) را به ما عنايت فرموده، باز هم كم است. آگاه باشيم كه سرباز راستين و صادق اين نعمت شويم. خطر وسوسههاي دروني و دنيافريبي را شناخته و برحذر باشيم كه صدق نيت و خلوص در عمل، تنها چاره ساز ماست.... بدانيد اسلام تنها راه نجات و سعادت ماست. ... هميشه به ياد خدا باشيد و فرامين خدا را عمل كنيد. پشتيبان و از ته قلب، مقلد امام(ره) باشيد، اهميت زياد به دعاها و مجالس ياد اباعبدالله(ع) و شهدا بدهيد كه راه سعادت و توشه آخرت است. همواره تربيت حسيني و زينبي بيابيد و رسالت آنها را رسالت خود بدانيد و فرزندان خود را نيز همانگونه تربيت كنيد كه سربازاني با ايمان و عاشق شهادت و علمداراني صالح و وارث حضرت ابوالفضل(ع) براي اسلام بار بيايند.
وصيت نامه شهيد حميد باكري
دعا كنيد خداوند شهادت را نصيب شما كند درغير اين صورت زماني فرا مي رسدكه جنگ تمام مي شود و رزمندگان امروز سه دسته مي شوند : دسته اي به مخالفت با گذشته خود بر مي خيزند و از گذشته خود پشيمان مي شوند ، دسته اي راه بي تفاوتي را بر مي گزينند و در زندگي مادي غرق مي شوند و همه چيز را فراموش مي كنند و دسته سوم به گذشته خود وفادار مي مانند و احساس مسئوليت مي كنند كه از شدت مصائب و غصه ها دق خواهند كرد . پس ، از خدا بخواهيد كه با وصال شهادت از عواقب زندگي بعد از جنگ در امان بمانيد ، چون عاقبت دودسته اول ختم به خير نخواهد شد و جزء دسته سوم ماندن بسيار سخت است و دشوار . ( يادشان گرامي و روحشان شاد )
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 23:17 توسط حضور
|
|
||
|
|
|
|
|
از دوراني كه در نجف در خدمت حضرت امام (قدس سره)بودم ، خاطره جالبي به ياد دارم . قبل از تشريف فرمايي امام به نجف ، شبي در خواب ديدم كه در ايران ، آشوب و جنگ است ، به خصوص در خوزستان . سر تمام نخلهاي خرما قطع شده يا سوخته بود و در اين جنگ ، يكي از نزديكان من شهيد شده بود . اين جنگ كه خيلي طولاني شده بود و فرماندهي اش را هم سيدالشهداء (ع) بر عهده داشتند ، با پيروزي ايران تمام شد ..... از خواب بيدار شدم . پس از تشريف فرمايي امام به نجف ، اين خواب را براي ايشان تعريف كردم . ايشان تبسمي كردند و فرمودند : (( اين جريان واقع خواهد شد.)) عرض كردم : (( چطور آقا ؟! )) فرمودند : (( بالاخره معلوم مي شود .)) من دوباره اصرار كردم و سرانجام ايشان فرمودند: (( من يك نكته به تو مي گويم ، ولي بايد تا زماني كه من زنده هستم جايي بيان نشود . زماني كه در قم در خدمت مرحوم والد شما بودم ، بسيار به ايشان علاقه داشتم ، به طوري كه تقريبا نزديكترين فرد به ايشان بودم و ايشان هم مرا نامحرم نسبت به اسرار نمي دانستند . روزي ايشان ( آيت الله شاه آبادي ) براي من مسير حركت را بيان كردند و فرمودند : (( تو انقلاب خواهي كرد و پيروز هم مي شويد و جنگي برايتان در خوزستان رخ مي دهد كه يكي از اقوام ما نيز در آن جنگ به شهادت نائل خواهد شد . )) سپس فرمودند حالا البته زود است ، تا آن زماني كه اين مسير شروع شود زود است اما مي رسد.)) )) اين حرف امام تا وقوع انقلاب و حتي تا جنگ ايران و عراق به ياد من نماند .، يعني اصلا آن را فراموش كرده بودم . تا اينكه در يكي از سفرهايي كه به جبهه رفتم ، ناگهان چشمم به نخلهايي افتاد كه سرشان قطع شده يا سوخته بود . در آن زمان به ياد آن خواب افتادم . مجددا در ارديبهشت 1363 ، وقتي برادرم (( آيت الله حاج شيخ مهدي شاه آبادي )) به شهادت رسيدند ، دوباره يادم آمد كه حضرت امام (ره ) از قول مرحوم والد فرموده بودند كه تمام جريانهاي خواب من اتفاق خواهد افتاد. راوی : آيت الله نصر الله شاه آبادي
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 22:58 توسط حضور
|
|
||
|
|
|
|
|
كارواني كه سرشار از دل هاي پاك ، به ملا قات قطعاتي از بهشت مي روند
اين كاروان كه به حق راهيان نور نام گرفته ،براي آن است تا گوشه هايي از
روزگار نه چندان دور اين خاك را براي مسافران جاده هاي غبار گرفته به
تصوير بكشد
طلائيه: منطقه اي است در شمال هور العظيم در كنار مرز جمهوري اسلامي ايران با عراق كه در منطقه طلائيه قديم _ در نزديكي منطقه كوشك درست در چند كيلومتر جلوتر از سه راهي فتح (سه راهی شهادت) واقع شده است و طلائيه جديد كه مدفن شهداي طلائيه است حدود ده كيلومتر پايين تر از طلائيه قديم قرار دارد. عملياتهاي مهمي كه در اين منطقه انجام شد، عبارتند از : عمليات خيبر كه در تاريخ سوم اسفند سال شصت و دو انجام شد و منجر به تصرف جزاير مجنون شمالي و جنوبي شد و طي اين عمليات سيزده هزار نفر از نيرو هاي دشمن كشته و زخمي و بيش از هزار نفر به اسارت در آمدند .
اروند كنار : در 60 كيلومتري جنوب شرق آبادان واقع شده است .در اين منطقه عمليات مهم و غرور آفرين والفجر هشت در بيستم بهمن ماه سال 1368 انجام شد و منجر به آزاد سازي شهر فاو گرديد تلاطم هاي دريا ديدني بود شقايقهاي صحرا چيدني بود گلوي عاشقان هنگام رفتن چو خاك نينوا بوسيدني بود. شهيد علي اصغر سليماني هويزه: هويزه شهري كوچك در جنوب غربي اهواز و جنوب سوسنگرد است كه دشمن هنگام عقب نشيني ، آن را بطور كامل تخريب كرد . عملياتهاي مهمي در اين منطقه انجام شده است كه عمليات نصر از آن جمله است . اين عمليات در تاريخ پانزدهم دي ماه 1359 توسط لشكر۱۶ زهي انجام شد كه تا هجدهم دي ماه همان سال ادامه داشت . در اين عمليات كه رزمندگاني از سپاه اهواز و حميديه نيز شركت داشتند ، در نبردي سنگين با دشمن 68 نفر از نيروهاي سپاهي اهواز به فرماندهي سردار علم الهدا به همراه 142 نفر از نيروهاي ارتشي به شهادت رسيدند .از اين تعداد پيكر 67 نفر از آنها شناسايي شد و امروز مقبره يادبودي در اين محل احداث گرديده كه جايگاهي براي زيارت عاشقان و ميعاد گاه آزادگان است
دهلاويه: اين شهر در غرب سوسنگرد و جنوب رودخانه كرخه ( در كنار جاده آسفالته سوسنگرد _ بستان ) واقع شده است و محل شهادت شهيد چمران محسوب مي شود . عملياتهاي شهيد مدني توسط تيپ 55 هوابرد و تيپ يك از لشكر 16 زهي در اين منطقه انجام شده است . اين منطقه از جمله مناطقي است كه به علت موقعيت و اقتضاي زمان ، توسط رزمندگان اسلام طي چند عمليات آزاد شد . آزادي اين منطقه مقدمه اي بود براي پيشروي به سمت شهر بستان . در جريان همين عمليات ها ، حدود هشتاد كيلومتر از خاك ميهن عزيزمان آزاد شد.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 1:56 توسط حضور
|
|
||
|
|
|
|
|
ز آه سينه ي سوزان ترانه مي سازم چو ني زمايه ي جان اين فسانه مي سازم به غمگساري ياران چو شمع مي سوزم براي اشك دمادم بهانه مي سازم پر نسيم به خوناب اشك مي شويم پيامي از دل خونين روانه مي سازم نمي كنم دل از اين عرصه ي شقايق فام كنار لاله رخان آشيانه مي سازم در آستان بخون خفتگان وادي عشق برون ز عالم اسباب خانه مي سازم چون شمع بر سر هر كشته مي گذارم جان زيك شراره هزاران زبانه مي سازم زپاره هاي دل من شلمچه رنگين است سخن چو بلبل از آن عاشقانه مي سازم سر وتن و دل و جان را به خاك مي فكنم براي قبر تو چندين نشانه مي سازم كشم به لحظه ي شوريدگي بساط ((آمين )) كنون كه رفت سفر چون كرانه مي سازم مقام معظم رهبري |
||
|
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 0:55 توسط حضور
|
|
||
|
|
|
|
|
اين بار هم قلم جراحتي تازه يافته ،نا باورانه بر صفحات كاغذ مي لغزد تا سخن از فداكاري شهيدان بگويد . آري اين بار هم سخن با شهيدان است سخن از مرداني است كه دليرانه و عاشقانه براي دفاع از اسلام و قران و ميهن جنگيدند و عاقبت با خمپاره كافران و دشمنان اسلام ، آ رام در آ غوش زمين قرار گرفتند وقتي كه قلم به حريم باور تو نزديك مي شود ،پريشاني كلمات و واژه ها چيزي از خود باقي نمي گذارد. تويي كه سرشار از ناگفته هايي و هنوز مانند خورشيدي درخشان ،به غفلتها و روزمرگي ما مي نگري . حماسه اي در خود شكستي ،در خود شكستي و از خود رستي و به او رسيدي . تو گل عشق را سرخ تر نشاندي تا سبز تر بروياني . برايم بخوان و بخوان ! چگونه از اين درياي مواج پر خطر و حادثه خيز به ساحل امن و امان رسيدي ؟ و ما را در دريايي از مصائب آشنا و نا آشنا رها كردي. در بي اقبالي ما همين بس كه در مرز محدود خويش روزها و ماهها را به تغافل تكرار مي كنيم و در مدار بسته اي به خود مي رسيم . اما تو هميشه در ضريح چشمانت ملكوت پيدا بود ، مهرباني و دوستي پيدا بود و دوست داشتن تو هيچ كار ساده اي نيست ! نگاهت تلاقي آبي دريا و آسمان بود كه رنگين كمان پرفروغ ،در بي نهايت آن مي درخشيد . تو نكته اتكائي عظيمي هستي كه زندگي از آنجا آغاز مي شود و اوج ميگيرد و اين گونه تو ادامه خواهي يافت .
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 0:43 توسط حضور
|
|
||